شمارهٔ ۵۷۴
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
خوشا که عید به ما وعدۀ وصال دهد
نماز شام افق مژدۀ هلال دهد
غلام همت آنم که چون بدید هلال
پیا پی ام دو سه ساغر می زلال دهد
می ای به ساغر سیمین نه حد من باشد
رهین منتم ار نیز از سفال دهد
وجود من چو درختی ست در سراچۀ خاک
که آب تلخ رزش قوت نهال دهد
پس از مجاهدۀ روزه محتسب وقت است
که ترک دره و آمد شد محال دهد
فراق باده به سی روز آن قفا دادم
که روزگار مگر در هزار سال دهد
ببین چه مایۀ دیوانگی ست گرسنگی
که خاطر عقلا را زجان ملال دهد
کسی به پای ریاضت بر آسمان نرسد
و گر مثل چو زمین تن در احتمال دهد
زوال عمر و کمال بقا به طاعت نیست
به بخششیست که توفیق لایزال دهد
نزاریا مده از دست جام مالامال
جهان مخور که فلک زود پای مال دهد
صبوح محض فریضه ست خاصه در شب عید
چنان که وقت نمازت فراغ بال دهد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş