شمارهٔ ۵۷۴
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
عالم چو سراب است طلب کن تو سر آبی
می نوش که خوشتر ز سراب است شرابی
هست از قلم صنع خدا بهر تأمل
خط بر خد ساقی به سوی بنده کتابی
از چنگ مده هشت بهشتی که نهفته
در پرده عشاق همی گفت ربابی
نردی و کتابی و حریفی و مقامی
رودی و سرودی و شرابی و کبابی
آبی شدم از خشکی زاهد که خوش آمد
چون مردم چشمم به نظر گوشه آبی
ما را که براندند چو گرد از در مسجد
خاک در میخانه به است از همه بابی
گفتند به ابرو و شنیدند به دیده
پیوسته چنین رفت سؤالی و جوابی
می گفت که خاک در ما گرد چو ناصر
عالی تر از این کس نشنیده است خطابی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş