شمارهٔ ۵۷۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
آخر شب جدایی روزی مگر سرآید
وان آفتاب وصلت از جانبی برآید
تو سر کشیده و من طوق وفا به گردن
ساکن که اسب حسنت ناگه به سر درآید
ای سرو باغ جانم بخرام تا به بستان
کز قامت بلندت خم در صنوبر آید
درمان چه می کند دل درد از تو راحت آمد
مرهم چه می نهد جان زخم از تو خوش تر آید
در عشق مرد صادق هم چون خلیل باید
تا وقت آزمایش آتش برو برآید
آن جا که بی محابا تیر بلا روان شد
مردی تمام باید تا در برابر آید
ای پای مال کرده بی خود نزاری ات را
آری چو بر سر آیی باشد که بر سر آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş