شمارهٔ ۵۷۹
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
هیچ باشد که سفر کردۀ ما بازآید
به جفا رفت همانا به وفا باز آید
ترسم آن ترک ختایی به خطا میل کند
چون ختایی ست نباید به خطا بازآید
شرمم آید ز خیالش که به کس در نگرم
مهر بر دیده و دل دارم تا بازآید
نامه ای از دل پردرد روان خواهم کرد
تا مگر حاجتم از راه روا بازآید
دست امید به دامان سحر باید زد
برم ار یار بیاید به دعا بازآید
صبحدم دوشی پیامی به صبا دادم و رفت
انتظارست که هر لحظه صبا بازآید
چند بر آتش محنت جگرم خواهد سوخت
بو که آبی به رخ دولت ما باز آید
دولت از فضل خدا یافته بودم چو برفت
چشم دارم که هم از فضل خدا بازآید
چند گویم که نزاری ز فلان باز آمد
به کجا رفت نزاری و کجا باز آید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş