شمارهٔ ۵۷۸
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
شب ها من و کنج غمی شمع ام کند غمخواریی
اشک روان و سوز دل جان کندنی و زاریی
از چیست اشک سرخ من گر نیست خون دل روان
رخسار من زرد از چه شد گر نیست شب بیداریی
تا دور ماندم از درش تلخ است بر من زندگی
کاو جان شیرین می دهد ما را به شیرین کاریی
آن نرگس بیمار تو چندان که خون ما خورد
گردد به خونم تشنه تر دارد عجب بیماریی
هم عزتی یابم اگر زان لب به دشنامی رسم
گر خوش نمی پرسی ز من باری همی کن خواریی
چون گل بهاران بشکفد در پیش آن روی چو گل
ای دیده ابر سیه تو کاشکی خون باریی
فرهاد و شمع و ناصر از شیرینیی شوریده اند
ای یار شیرین سوختم آخر کجایی یاریی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş