شمارهٔ ۵۷۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
به دستان گر ز دست ما بجستی
به دست آرم دگر بارت به چستی
نپرسیدی ز حال دردمندان
دل گم کرده ما را بخستی
فشاندی زلف مشکین و چو زلفت
بسی دل های مسکین را شکستی
کمر بر موی بستی کاین میان است
دروغی زین میان بر خویش بستی
چو خاک ره شدم در پای تو پست
مثل نشنیده ای مستی و پستی
صبا از ضعف در کار رسالت
کسالت می نماید سخت سستی
لب او خنده زد بر حال ناصر
نمود از نیستی یک ذره هستی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş