شمارهٔ ۵۹۰
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
خوش آید به آواز بلبل نبید
سحر کاسه یی دو بباید چشید
جمادی بود گر نجنبد ز جای
که آواز بربط به گوشش رسید
دم نقد را دان که داند که باز
که خواهد ز ما سال آینده دید
چو بر شد ز آواز بلبل سماع
صلات مؤذن که خواهد شنید
چو شد ممتلی مغزت از خند ریس
چنان دان که ایزد جهان نافرید
ز بالای منبر می صاف را
نباید شکستن بباید شمید
دری کان ز بدو ازل بسته اند
چه گویی که آن در ندارد کلید
سکندر ز ظلمت نمی رست اگر
ز آب خضر جرعه یی می کشید
فرو رفت بر هرزه شوریده کار
از آن گه که گرد جهان بر دوید
ندانست کان قطرۀ آب چیست
چو ماهی از آن آرزو می تپید
به دور نزاری اگر می فتاد
نمی گفت مسکین نمی آرمید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş