شمارهٔ ۶۳۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
پرده عشاق ساخت بلبل شوریده باز
کرد بر آهنگ من ناله شب گیر ساز
او زده دستان به قهر من زده دستان به شوق
او ز گل بی ثبات من ز غم دل نواز
ناله دل سوز او چون سخن عشق زار
قصه اندوه من چون شب هجران دراز
قاعده عشق من ظاهر و باطن قدیم
واسطه شوق او صورت و معنی مجاز
شاهد بدعهد او با همه کس همنشین
یار وفادار من از همه کس بی نیاز
آن که نظیرش به حسن در همه آفاق نیست
می رسدش گر کند بر همه آفاق ناز
آن چه غمش می کند با من پر خون جگر
با دل دنیا پرست آن نکند حرص و آز
صحبت نامحرمان قربت افسردگان
خون دلم می خورد هم چو شب دیر باز
سینه پر درد من موج سخن می زند
آه دریغا کجاست محرم حرفی به راز
از همه عالم مراد روی کند سوی او
هر که در دل کند بر همه عالم فراز
جان نزاری نگر در خم ابروی دوست
دولت محمود بین در سر زلف ایاز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş