شمارهٔ ۶۳۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
ما را به دام عشق درافکند دیده باز
باری نکردمی به کس این شوخ دیده باز
بی چاره دل ز دیده گرفتار می شود
ای دیده چند گویمت آخر نظر مباز
دل خود برفت و جان برود نیز لامحال
آنجا که از نظر نرود هیچ احتراز
آری چه دل چه سر که همه کاینات را
مقدار نیست در نظر یار پاک باز
در عشق فتنه باشد و در عقل عافیت
آری ولی کجا به حقیقت رسد مجاز
عیب و هنر یکی نشود پیش مدعی
تا ننگرد به دیده محمود در ایاز
ما همچو حلقه بر درو خوش در حرم رقیب
حیف است دست مردم کوته نظر دراز
گفتم که با فراق شکایت کنم ز وصل
هرگز که کرد سینه دشمن محل راز
صد ساله از مطالعه خلد خوش ترست
یک لحظه در مشاهده یار دل نواز
مشرق ز قبله باز ندانم که در خیال
مستغرقم چه گونه به مسجد برم نماز
من خود به جان دوست که هرگز نخواستم
از بی نیاز حور و قصور و نعیم و ناز
پر کن قدح بده به نزاری که مست عشق
از دوزخ ایمن است و ز فردوس بی نیاز
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş