شمارهٔ ۶۷۳
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
دلا سر پوش خوان سر او باش
مکن تا او نگوید سر او فاش
به چشم دوست روی دوست می بین
همه تن دیده شو بی دیده می باش
به چشم خود چه خواهی دید خود را
خودی از پیش خود برداری ای کاش
نهان شو چون صدف در بحر اسرار
گهی می پوش گوهر گاه می پاش
به دستی شمع الا الله برافروز
به دیگر دست لا را دیده بخراش
در او می زنی از خود به در شو
کس او باش و ایمن شو ز اوباش
نزاری طاقت نور خورت نیست
برو سر در گریبان کش چو خفاش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş