شمارهٔ ۶۷۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
از آنم خلق می خوانند قلاش
که در شورم چو بینم زلف جماش
نگین در حلقه چون باشد گرفتار
منم در حلقۀ رندان قلاش
مرا با دوستان صلح است و با من
همیشه دوستان را جنگ و پرخاش
قبول پند خودبینان ندارم
از اینجا میکنند اسرار من فاش
رقیبم گو به سوزن دیده بردوز
حسودم گو به نشتر سینه بخراش
محبت از دلم نتوان برون برد
چه غم دارم ز بدگویان فحاش
چه حاصل عقل را از صحبت عشق
شعاع آفتاب و چشم خفاش
مرا این کار با عشق اوفتاده ست
تو باری حالیا از عقل خوش باش
سرم پر شور عشق از ماه رویی ست
که در بزمش سزد صد زهره فراش
ولی او پادشازاده ست و من رند
عجب گر سر فرود آرد به اوباش
منم دیوانۀ زنجیر زلفش
که بودی حلقه ای در حلق من کاش
نزاری فخر کن بر سر فرازان
اگر دستت دهد بوسیدن پاش
پیاپی از نثار کلک و دیده
گهر می ریز و مروارید می پاش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş