شمارهٔ ۷۱۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
تا صبح قیامت نشود ذوق فراموش
آن را که کند با تو شبی دست در آغوش
نقاش اگر این روی ببیند متحیر
چون صورت دیوار بماند ز تو خاموش
برمردم دیوانه چه انکار که عاقل
تا در دهنت می نگرد می رود از هوش
سیم است نمی دانم اگر عاج کدام است
کان را بر و گردن نتوان گفت و بنا گوش
آخر چه بلایی و چه آشوب و چه آفت
شهری ز تو پر فتنه و شهری ز تو بر جوش
جور و ستم و حیف رقیب این همه سهل است
از یاد تو باید که نباشیم فراموش
یاران خبرم نیست ملامت مکنیدم
افتاده چو بینید چه پرسید ز مدهوش
با کس نتوان گفت که کشته است که قاتل
مجروح بکرده ست و دهن بسته که مخروش
گویند که ایام گل و موسم نوروز
در خانه وبال است به بستان رو و می نوش
خاطر به گلستان نکند میل که در شهر
دیوانه بکرده ست مرا سرو قبا پوش
جایی دگر از کوی دلارام نزاری
خوش تر نبود هرکه بگوید تو بمنیوش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş