شمارهٔ ۷۹۸
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
دل گم کرده را چندان که می جویم نمی یابم
همان به تر که بر دنبال مرغ رفته نشتابم
دم از من بر نمی آید غم از من بر نمی گردد
ملول از جمع حسادم نفور از منع بوابم
توانم چاره یی کردن دمی با خود برآوردن
اگر جمعیت خاطر مرتب دارد اسبابم
چنان مستوحش از خویشم چنان مستغرق فکرم
که از مشغولی خاطر نمی گیرد دگر خوابم
اگر وقتی دگر در آشنایی می زدم دستی
کنونم پای از جا رفت و از سر برگذشت آبم
منم این در قفای بخت ضایع کرده سرگردان
برون رفتند و بر بستند رخت از منزل اصحابم
نظر پیوسته بر محراب ابروی بتان دارم
مسلمانی نباشد روی اگر از قبله بر تابم
عبادت خانه رد کردم به رندی سر برآوردم
چو ابروی بتان دیدم بگشت از قبله محرابم
نصیحت در نمی گیرد ملامت گر نمی داند
که رغبت می کشد با مرکز فطرت به قلابم
نزاری ای به زاری باز می گوی و اسف می خور
دل گم کرده را چندان که می جویم نمی یابم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş