غزل شمارهٔ ۷۹۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
دل من دردمند تست درمانش نمی سازی
دلت بر وی نمی سوزد به فرمانش نمی سازی
تنم را خون دل خوردی و ترکش می کنی اکنون
عجب دارم ز کیش تو که قربانش نمی سازی
ز کار من همی پرسی که چونست آن نمی دانم
به دشواری کشید این کار و آسانش نمی سازی
لبت یک روز بوسی گفتخواهم داد سالی شد
عجب گر باز از آن کشتن پشیمانش نمی سازی
ترا تا تیر مژگان در کمان ابروان آمد
ندیدم سینه ای کآماج پیکانش نمی سازی
دلم را بارها گفتی که سامانی دهی اکنون
چو شد سرگشته می بینم که سامانش نمی سازی
نمودی کاوحدی را جمع خواهم داشتن اکنون
نباشی جمع تا روزی پریشانش نمی سازی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş