شمارهٔ ۹۹۷
ح حکیم نزاری قهستانی
0
Altın Yaprak
آب روی خود ببردم در میان انجمن
از چه از من راست بشنو از دل بی خویشتن
هر زمانم بر سر آمد صد بلا از دست دل
ای مسلمانان خدا را همتی در کار من
یار بر من آستین افشان چو سرو بوستان
من لگدکوب جفای حلق چون صحن چمن
مرحبا با من عرق چینش چه معجز می کند
آنکه با یعقوب کرد از بوی یوسف پیرهن
قارن صف در نکرده ست آن که چشمش می کند
در مصاف دلبری از مژه های پرشکن
صبر من از غمزه ی او می گریزد هم چنانک
در مقامات وغا افراسیاب از تهمتن
طاقت کوپال هیجا و چو من بی چاره ای
احتمال ورطه ی هجران ندارد ممتحن
چون کند مجنون ز مکر نوفل و دیگر حبیب
بایدش ناچاره شد با ضد لیلی تیغ زن
دوست را با دوست باید بود در خوف و رجا
یار را با یار باید بود در سر و علن
اعتراض عاقلان بر عشق مجنون شرط نیست
ای ملامتگر حجاب از چشم خودبین برفکن
یا برو بنشین نزاری چون خردمندان به طوع
یا مرو دنباله ی چشمان مست پرفتن
یا تحمل کردن جور خطا بینان به طبع
یا حذر کردن ز چشم و زلف خوبان ختن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş