غزل شمارهٔ ۴۲
ع عبید زاکانی
0
Altın Yaprak
مردیم و یار هیچ عنایت نمی کند
واحسرتا که بخت عنایت نمی کند
در پیش چشم او لب او می کشد مرا
وان شوخ چشم بین که حمایت نمی کند
چندان که عجز حال بر او عرضه می کنم
در وی به هیچ نوع سرایت نمی کند
پیش کسی ز شکر و شکایت چه دم زنم
که اندیشه ای ز شکر و شکایت نمی کند
در حق بندگان نظر لطف گاه گاه
هم می کند ولیک به غایت نمی کند
تا گفته ام دهان تو هیچست از آن زمان
با ما ز خشم هیچ حکایت نمی کند
بلبل صفت عبید به هرجا که می رسد
غیر از حدیث عشق روایت نمی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş