غزل شمارهٔ ۴۲
س سلمان ساوجی
0
Altın Yaprak
ای دل شوریده جان نیست شو از هر چه هست
کز پی تاراج دل عشق برآورد دست
منکر صورت نشد عارف معنی شناس
راه به معنی نبرد عاشق صورت پرست
از پی محنت شود مست محبت مدام
هر که شراب بلی خورد ز جام الست
بزم وصال تو را چشم تو خوش ساقی است
کز نظرش می شود مردم هشیار مست
خادم نقاش فکر نقش رخت سالها
خواست که بر لوح جان بندد و صورت نبست
یک سحر از خواب خوش چشم خوشت بر نخاست
دست ندادش شبی با تو به خلوت نشست
از سر من گر قدم باز گرفتی چه شد
لطف تو صد در گشاد یک در اگر بست بست
کام دل خویش یافت هر که به درد تو مرد
درد دل خویش جست هر که ز درد تو جست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş