غزل شمارهٔ ۹۴
ع عبید زاکانی
0
Altın Yaprak
ای عاشقان رویت بر مهر دل نهاده
زنجیریان مویت سرها به باد داده
جان را به کوی جانان چشم خوشت کشیده
وز بند غصه دل را ابروی تو گشاده
با عشق جان ما را سوزیست در گرفته
با اشگ چشم ما را کاریست اوفتاده
تا چشم نیم مستت وسمه نهد بر ابرو
چون دل خلاص یابد زان زلف وانهاده
از وصف آن زنخدان من ساده دل چه گویم
یارب چه لطف دارد آن نازنین ساده
ما را ز ننگ هستی جز می نمی رهاند
صوفی مباش منکر کز باده نیست باده
بخت عبید و وصلت این دولتم نباشد
در خواب اگر خیالت بینم زهی سعاده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş