غزل شمارهٔ ۲۶۴
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
کسی کو در تب عشق تو نبض خویشتن گیرد
ز عیب خود پرستی هر زمان بر مرد وزن گیرد
دم عیسی بخنداند گل امید صیادی
که در فصل بهاران دام او مرغ چمن گیرد
مه کنعان به خواب است ای صبا بر برهمن بگذر
که گرگی ناگهان دنبال بوی پیرهن گیرد
از آن با عشق هرگز التفاتی نیست تقوا را
که عاشق نکته با زاهد به کیش برهمن گیرد
زدم در گوشه ای تنها که ریزم خون خود عرفی
مبادا وقت مردن ناشناسی دست من گیرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş