غزل شمارهٔ ۳۱۴
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
به جهان چه کار سازم که به ساختن نیرزد
به کدام ملک تازم که به تاختن نیرزد
ز سماع هر دو عالم چه ستانم و چه یابم
که به یافتن نشاید به شناختن نیرزد
نه تو مرد دلنوازی نه دل آن قدر که شاید
که گر از نوا بیفتد به نواختن نیرزد
همه قلب را چه سوزی بگداز سیم قلبی
که برای سیم خالص به گداختن نیرزد
به کرشمه تو عرفی دل و دین بباخت لیکن
نه چنان دلی و دینی که به باختن نیرزد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş