غزل شمارهٔ ۳۴۹
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
شبی که در قدم وصل یار می گذرد
به ذوق گریه بی اختیار می گذرد
کسی که محرم درد من است می داند
که دیده بی نم و آب در کنار می گذرد
مخواب در دل شب ها که موج قافله ای ست
که از کسی که به شب های تار می گذرد
به هرکه عرضه کنم درد خویش می بینم
که غرقه ام من و او در کنار می گذرد
صلای فرصت و برهان نیستی بر لب
پیاله در کف و صرف خمار می گذرد
شکاریان طلب نقش پای صید کنند
تو مست خوابی و هردم شکار می گذرد
دلم به کوی تو با صدهزار نومیدی
به این خوش است که امیدوار می گذرد
دم جدایی دشمن رواست آفت جان
چنان نمود که یاری ز یار می گذرد
ز شأن مطلب و شوق زبون من پیداست
که فرصتم به همین خارخار می گذرد
در آن مقام که عرفی ز دل گذشت و هنوز
گهی که می گذرد اشکبار می گذرد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş