غزل شمارهٔ ۳۴۹
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
گذشته ام به تنک ظرفی از مقام حباب
خم محیط تهی کرده ام به جام حباب
جهان به شهرت اقبال پوچ می بالد
تو هم به گنبدگردون رسان پیام حباب
اگر همین نفس است اعتبار مد بقا
رسیده گیر به عمر ابد دوام حباب
فغان که یک مژه جمعیتم نشد حاصل
فکند قرعه من آسمان به نام حباب
حیاکنید ز جولان تردماغی وهم
به دوش چندکشد نعش خود خرام حباب
جهان حادثه میدان تیغ بازی اوست
کسی ز موج چسان گیرد انتقام حباب
به خویش چشم گشودن وداع فرصت بود
نفس رساند ز هستی به ما سلام حباب
در این محیط ز ضبط نفس مشو غافل
هوای خانه مبادا زند به بام حباب
نفس زدیم به شهرت عدم برون آمد
دگر چه نقش تراشد نگین به نام حباب
قفس تراشی اوهام حیرت است اینجا
شکسته شهپر عنقا نفس به دام حباب
بقای اوست تلافیگر فنای همه
فتاده است به دوش محیط وام حباب
ز انفعال سرشتند نقش ما بیدل
عرق به دوش هوا دارد انتظام حباب
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş