غزل شمارهٔ ۴۷۶
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
به کوی صید بندان دوش چون فریاد می کردم
به یک صوت حزین صد عندلیب آزاد می کردم
چنان دوش از غمت مشتاق بودم بر هلاک خود
که تا صبح آرزوی تیشه فرهاد می کردم
نه تاثیر نفس بی عمر جاویدان نمی دانم
به امید چه پیشت درد دل بنیاد می کردم
گشایم دام بر گنجشگ و شادم باد آن همت
که گر سیمرغ می امد به دام آزاد می کردم
چنان آماده عشقم که عشق ار ممتنع بودی
به ذوق جلوه حسن منش آزاد می کردم
مگو عرفی دل یاران پریشان داشتن تا کی
اگر می آمد از دستم دل خود شاد می کردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş