غزل شمارهٔ ۴۷۶
ب بیدل دهلوی
0
Altın Yaprak
اشک یک لحظه به مژگان بار است
فرصت عمر همین مقدار است
زندگی عالم آسایش نیست
نفس آیینه این اسرار است
بسکه گرم است هوای گلشن
غنچه اینجا سر بی دستار است
شیشه ساز نم اشکی نشوی
عالم از سنگدلان کهسار است
خشت داغی ست عمارتگر دل
خانه آینه یک دیوار است
میکشی سرمه عرفان نشود
بینش از چشم قدح دشوار است
همچو آیینه اگر صاف شوی
همه جا انجمن دیدار است
گوش کو تا شود آیینه راز
ناله ما نفس بیمار است
دردگل کرد زکفر و دین شد
سبحه اشک مژه زنار است
نیست گرداب صفت آرامم
سرنوشتم به خط پرگار است
از نزاکت سخنم نیست بلند
از صدا ساغرگل را عار است
غافل از عجز نگه نتوان بود
آسمانها گره این تار است
نکشد شعله سر از خاکستر
نفس سوختگان هموار است
بیدل از زخم بود رونق دل
خنده گل نمک گلزار است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş