غزل شمارهٔ ۵۲۰
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
به چه رو به جلوه آید طلب نیازمندان
نه دل نیاز خرم نه لب امید خندان
گله از تهی کمندی نه روا بود همین بس
که غزال ما نیفتد به کمند صید بندان
چه کند زبون شکاری ز چنین شکارگاهی
که خم کمند بوسد لب عنبرین کمندان
چه گمان باطل است این که بود عزیز صیدی
که به عجز بسته گردد به کمند ارجمندان
به کرشمه ای بنازم که ز باد دامن او
زده موج زهر آفت به گلوی نوشخندان
چه دل است آه از آن دل که ز حسن و عشق در وی
نه علامتی ز ناخن نه جراحتی ز دندان
نه چنان بتاز عرفی که رود عنان ز دستت
تو هم این حدیث می گوی به سبک عنان سمندان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş