غزل شمارهٔ ۵۴۹
ع عرفی شیرازی
0
Altın Yaprak
بانگ ما کبک است خرمن را به خرمن باز ده
ای که می گفتی خریدارم کنون آواز ده
روزگار خنده غفلت گذشت ای کبک من
دل به دندان گیر و تن در چنگل شهباز ده
ای فلک صیدی که افکندی به تیرت کشته شد
بوسه ای بر دست این صیاد حکم انداز ده
می توان غماز عیب مردمان بودن ای ظریف
گر ظریفی عیب خود را عرضه غماز ده
گفت و گوی سر وحدت را به صد ره کرده ای
بال صوفی را به دست جنبش پرواز ده
شکر ما کن دوست را عرفی و جان ها بر فشان
کز تو جان خواهد نمی گوید که در دم باز ده
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş