شمارهٔ ۲۵۸
ا اوحدالدین کرمانی
0
Altın Yaprak
مردار چه به کار خویش سرگردان است
هم چاره او ازو بود گردانست
نامرد بود که او نسازد با کس
آن کس که بساخت با همه مرد آن است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş