غزل شمارهٔ ۲۴۲
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
بیدلان را چاره از روی دلارامی نباشد
هر که عاشق گردد او را در دل آرامی نباشد
پخته ای باید که داند سوختن در عشق خوبان
بر چنین آتش گذشتن کار هر خامی نباشد
از سر کوی تو راه باز گشتن نیست ما را
وین کجا داند کسی کش پای در دامی نباشد
سر که من دارم به نام تست هم پیش تو روزی
صرف خواهم کرد تا بر گردنم وامی نباشد
زندگانی خوش کجا باشد که از لعل تو ما را
پرسشی هرگز نخواهد بود و پیغامی نباشد
تا چه منظوری که چیزی در نظر هرگز نیاری
تا چه معشوقی که کس را از لبت کامی نباشد
عذر خاموشی چه دارم هم بباید گفت چیزی
گر نمی گویی دعایی کم ز دشنامی نباشد
گر چه بر ما حکم داری جور کمتر کن که هرگز
شاه را بر بندگان بهتر ز انعامی نباشد
اوحدی را بنده کردی نام ازین ننگی ندارد
بنده را گر راست می پرسی تو خود نامی نباشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş