غزل شمارهٔ ۲۴۹
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
بی روی تو جان در تن بیمار همی باشد
دل شیفته می گردد تن زار همی باشد
خو کرد دل ریشم با روی تو وین ساعت
روزی که نمی بیند بیمار همی باشد
در کار سر زلفت یک لحظه که می پیچم
دست و دل من سالی از کار همی باشد
اول بتو دادم دل آسان و ندانستم
کین کار به آخر در دشوار همی باشد
از عشق حذر کردن سودی نکند زیرا
کاری که بخواهد شد ناچار همی باشد
اندک نشمارم من سودای تو گر اندک
چندی چو فراهم شد بسیار همی باشد
چون اوحدی از دیده خوابم نبرد کلی
گر فتنه چشم تو بیدار همی باشد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş