غزل شمارهٔ ۲۵۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
دی رفتم اندر کوی او سرمست ناگه جنگ شد
امروز زانم تنگدل کان جای بر وی تنگ شد
گوید به مستی سوی من منگر مرو در کوی من
باز آن بت دلجوی من بنگر چه شوخ و شنگ شد
هر دم چو ازینگی دگر خواهد دل ما سوختن
منشان بر آتش خویش را ایدل که کار ازینگ شد
پندی که نیکو خواه من می داد بد پنداشتم
تا لاجرم در عشق او نامی که دیدی ننگ شد
رفت آن نگار خانگی در پرده بیگانگی
ای ناله بر خرچنگ شو کان ماه در خرچنگ شد
از بس که کردم سرزنش دل را به یاد آوردنش
بیچاره از سرکوب پر حیران و گیج و دنگ شد
جام دلم بر سنگ زد چون بر دو زلفش چنگ زد
چشمم به خونش رنگ زد چون روی من بی رنگ شد
دارم خیال او به شب زان باده رنگین لب
جانم چو زنگی در طرب زان باده چون زنگ شد
ای اوحدی عیبش مکن گر دل پریشانی کند
کی بی پریشانی بود دل کو به زلف آونگ شد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş