غزل شمارهٔ ۳۳۰
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
تو را که گفت که من بی تو می توانم بود
که مرگ بادا گر بی تو زنده دانم بود
اگر به پیش کسی جز تو بسته ام کمری
گواه باش که زنار در میانم بود
درون خویش بپرداختم ز هر نقشی
مگر وفای تو کندر میان جانم بود
هزار بار مرا سوختی و دم نزدم
که مهر در جگر و مهر بر زبانم بود
سکونت از من دل خسته در جدایی خود
طلب مدار که ساکن نمی توانم بود
بگفت راز دل اوحدی به مرد و به زن
سرشک دیده که در عشق ترجمانم بود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş