غزل شمارهٔ ۳۵۰
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
رخت دل بدزدد نهان شود
دلم بر تو زین بد گمان شود
چو زلف تو جستم کمند شد
گر ابروت جویم کمان شود
به وصل تو تعجیل کرد نیست
مبادا کزین پس گران شود
دلت می دهم بوسه ای بده
کزان بوسه دل جفت جان شود
وگر نیستت بر من ایمنی
بیارم کسی تا ضمان شود
نتانم که وصف لبت کنم
گرم موی بر تن زبان شود
سرم پیر شد ور رسم بتو
ز سر بار دیگر جوان شود
نگوید به ترک تو اوحدی
گرش دین و دنیا زیان شود
ازو به نیابی معاملی
که گویی چنین کس چنان شود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş