غزل شمارهٔ ۴۴۱
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
دشمن بی حاصلم را شرم باد از کار خویش
تا چرا این خسته دل را دور کرد از یار خویش
حیف می داند که بعد از چند مدت بیدلی
شاد گردد یک زمان از دیدن دلدار خویش
هر کسی را میل با چیزی و خاطر با کسیست
مؤمن و سجاده خود کافر و زنار خویش
آن که هر ساعت به نوعی صاع در بارم نهد
شرمسارش کردمی گر باز کردی بار خویش
گفت و گوی عیب جویانم به وجهی سود داشت
کان طبیب آگاه گشت از محنت بیمار خویش
حاجت اینها نبود از حال من پرسد رقیب
گو بیا تا من بخوانم پیش او طومار خویش
کیسه خویش ار به طراری کسی دیگر نهفت
من نمی دانم نهفتن کیسه از طرار خویش
ماجرای عشق را روزی بگویم پیش خلق
ور نگویم عاشقی خود میکند اظهار خویش
من که بر اقرار عشق خود گرفتم صد گواه
باز منکر چون توانم گشت بر اقرار خویش
دشمنان را گر خوش آید ورنه میدانم که دوست
عاقبت رحمت کند بر عاشقان زار خویش
ای که از من کار خود را چاره می جویی که چیست
این مجوی از من که من خود عاجزم از کار خویش
هر چه گویی بعد ازین از عشق گوی ای اوحدی
تا پشیمانی نباید خوردن از گفتار خویش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş