غزل شمارهٔ ۵۲۷
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
به غم خویش چنان شیفته کردی بازم
کز خیال تو به خود نیز نمی پردازم
هر که از ناله شبگیر من آگاه شود
هیچ شک نیست که چون روز بداند رازم
گفته بودی خبری ده که ز هجرم چونی
آن چنانم که ببینی و ندانی بازم
عهد کردی که نسوزی به غم خویش مرا
هیچ غم نیست تو می سوز که من میسازم
بعد ازین با رخ خوب تو نظر خواهم باخت
گو همه شهر بدانند که شاهد بازم
آن چنان بر دل من ناز تو خوش می آید
که حلالت نکنم گر نکشی از نازم
اگر از دام خودم نیز خلاصی بخشی
هم به خاک سر کوی تو بود پروازم
اوحدی گر نه چو پروانه بسوزد روزی
پیش روی تو چو شمعش به شبی بگدازم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş