غزل شمارهٔ ۶۳۶
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
عشق نورزیده بود جان سبکبار من
بر تو مرا فتنه کرد این دل بی کار من
گر خبر از درد من نیست ترا در نگر
تا بتو گوید درست روی چو دینار من
ای که بیازرده ای بی سببم بارها
تا توچه میخواستی از من و آزار من
زلف تو در راه دل دام بلا چون نهاد
روی چو گل را بگو تا ننهد خار من
روی پشیمان شدن نیست که در عشق تو
نایب قاضی نوشت حجت اقرار من
خود چه حبیبی بتا یا چه طبیبی که هیچ
از تو دوایی ندید این دل بیمار من
چاره کارم نهان گر بکنی می توان
لیک تو خود فارغی از من و افکار من
عشق تو هم برگسیخت رشته تسبیح دل
حسن تو بر باد داد خرمن کردار من
پیش تو بادیست سرد آه دل اوحدی
با همه کز آه اوست گرمی بازار من
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş