غزل شمارهٔ ۶۴۷
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
دوست با کاروان کن فیکون
آمد از شهر لامکان بیرون
عور گشت از لباس بی چونی
باز پوشید کسوت چه و چون
گه بر آمد به صورت لیلی
گه در آمد به دیده مجنون
گاه مشهور شد به آیت نور
گاه مذکور شد به سوره نون
چون به آب و زمین او بر رست
ریشه و بیخهای گوناگون
پیش کافور و زنجبیل نهاد
عسل و تین و روغن و زیتون
می سرشت این چهار جنس بهم
مدتی چون تمام شد معجون
دردها را درو نهاد دوا
زهرها را ازو نبشت افسون
اوحدی شربتی از آن بچشید
گشت دیوانه والجنون فنون
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş