غزل شمارهٔ ۶۵
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
روزگار از رخ تو شمعی ساخت
آتشی در نهاد ما انداخت
ما طلب گار عافیت بودیم
در کمین بود عشق بیرون تاخت
سوختم در فراق و نیست کسی
که مرا چاره ای تواند ساخت
مگر او رحمتی کند ورنه
هر کرا او بزد کسی ننواخت
عاشقانش چرا کشند به دوش
سر که در پای دوست باید باخت
اوحدی آن چنان درو پیوست
که نخواهد به خویشتن پرداخت
سخن او نمی توان گفتن
دم نزد هر که این سخن بشناخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş