غزل شمارهٔ ۶۷۷
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ای مدد تیره شب از موی تو
روز مرا روشنی از روی تو
بر سر آنم که شوم یک سحر
خاک نسیمی که دهد بوی تو
خاک شوم تا مگر آرد مرا
باد محبت به سر کوی تو
باز به گوش تو رساند مگر
قصه ما حاجب ابروی تو
برمکن از من به جفا دل که من
برنکنم خیمه ز پهلوی تو
قیمت وصل تو که داند که چیست
هر دو جهان می نه و یک موی تو
زلف تو در حلق دل اوحدیست
چون نکشد خاطر او سوی تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş