غزل شمارهٔ ۶۷۸
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
سوی من شادی نیایدتا نیایم سوی تو
روی شادی آن زمان بینم که بینم روی تو
من دلی دارم که در وی روی شادی هیچ نیست
غیر از آن ساعت که آرد باد صبحم بوی تو
هر کسی از غم پناه خود به جایی می برد
من چو غم بینم روم شادی کنان در کوی تو
چشم ترکت را غلامان گر چه بسیارند لیک
زین غلامان مقبل آن خالست و مخلص موی تو
من به غم خوردن نهادم گردن بیچارگی
زانکه کس شادی نبیند در جهان از خوی تو
اوحدی تن در شب غم ده کزین شیرین لبان
روز شادی کس نخواهد کرد جست و جوی تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş