غزل شمارهٔ ۷۳۲
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
ای در غم عشقت مرا اندیشه بهبود نه
کردم زیان در عشق تو صد گنج و دیگر سود نه
گفتی به دیر و زود من دلشاد گردانم ترا
در مهر کوش ای با تو من در بند دیر و زود نه
از ما تو دل می خواستی دل چیست کندر عشق تو
جان می دهیم و هم چنان از ما دلت خشنود نه
تا روی خویش از چشم من پوشیده ای ای مهربان
از چشم من بی روی تو جز خون دل پالود نه
از من ندیدی جز وفا با من نکردی جز جفا
شرع این اجازت کرد لا عقل این سخن فرمود نه
از آتش سوزان دل دودم به سر بر می شود
ای ذوق حلوای لبت بی آتش و بی دود نه
تا لاف عشقت می زنند آشفته حالان جهان
چون اوحدی در عشق تو آشفته حالی بود نه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş