غزل شمارهٔ ۸۲۶
ا اوحدی مراغهای
0
Altın Yaprak
شاد گردم که هر به ایامی
قامتت را ببینم از بامی
بی تو کارم به کام دشمن شد
وز دهانت نیافتم کامی
در جدایی تبم گرفت و تو خود
ننهادی به پرسشم گامی
دشمنان از شراب وصل تو مست
دوستان را نمیدهی جامی
خال را دانه ساختی وز زلف
بر سر دانه می کشی دامی
در دلم چون غمت قرار گرفت
گو قرارم مباش و آرامی
چه تفاوت کند در آتش تو
گر بسوزد چو اوحدی خامی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş