شمارهٔ ۶۴ - دیده و دل
پ پروین اعتصامی
0
Altın Yaprak
شکایت کرد روزی دیده با دل
که کار من شد از جور تو مشکل
ترا دادست دست شوق بر باد
مرا کندست سیل اشک بنیاد
ترا گردید جای آتش مرا آب
تو زاسایش بری گشتی من از خواب
ز بس کاندیشه های خام کردی
مرا و خویش را بدنام کردی
از آن روزی که گردیدی تو مفتون
مرا آرامگه شد چشمه خون
تو اندر کشور تن پادشاهی
زوال دولت خود چندخواهی
چرا باید چنین خودکام بودن
اسیر دانه هر دام بودن
شدن همصحبت دیوانه ای چند
حقیقت جستن از افسانه ای چند
ز بحر عشق موج فتنه پیداست
هر آن کو دم ز جانان زد ز جان کاست
بگفت ای دوست تیر طعنه تا چند
من از دست تو افتادم درین بند
تو رفتی و مرا همراه بردی
به زندانخانه عشقم سپردی
مرا کار تو کرد آلوده دامن
تو اول دیدی آنگه خواستم من
به دست جور کندی پایه ای را
در آتش سوختی همسایه ای را
مرا در کودکی شوق دگر بود
خیالم زین حوادث بی خبر بود
نه می خوردم غم ننگی و نامی
نه بودم بسته بندی و دامی
نه می پرسیدم از هجر و وصالی
نه آگه بودم از نقص و کمالی
ترا تا آسمان صاحب نظر کرد
مرا مفتون و مست و بی خبر کرد
شما را قصه دیگرگون نوشتند
حساب کار ما با خون نوشتند
ز عشق و وصل و هجر و عهد و پیوند
تو حرفی خواندی و من دفتری چند
هر آن گوهر که مژگان تو می سفت
نهان با من هزاران قصه می گفت
مرا سرمایه بردند و ترا سود
ترا کردند خاکستر مرا دود
بساط من سیه شام تو دیجور
مرا نیرو تبه گشت و تو را نور
تو وارون بخت و حال من دگرگون
ترا روزی سرشک آمد مرا خون
تو از دیروز گویی من از امروز
تو استادی درین ره من نوآموز
تو گفتی راه عشق از فتنه پاک است
چو دیدم پرتگاهی خوفناک است
ترا کرد آرزوی وصل خرسند
مرا هجران گسست از هم رگ و بند
مرا شمشیر زد گیتی ترا مشت
ترا رنجور کرد اما مرا کشت
اگر سنگی ز کوی دلبر آمد
ترا بر پای و ما را بر سر آمد
بتی گر تیر ز ابروی کمان زد
ترا بر جامه و ما را به جان زد
ترا یک سوز و ما را سوختن هاست
ترا یک نکته و ما را سخن هاست
تو بوسی آستین ما آستان را
تو بینی ملک تن ما ملک جان را
ترا فرسود گر روز سیاهی
مرا سوزاند عالم سوز آهی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş