شمارهٔ ۶۳ - دیدن و نادیدن
پ پروین اعتصامی
0
Altın Yaprak
شبی بمردمک چشم طعنه زد مژگان
که چند بی سبب از بهر خلق کوشیدن
همیشه بار جفا بردن و نیاسودن
همیشه رنج طلب کردن و نرنجیدن
ز نیک و زشت و گل و خار و مردم و حیوان
تمام دیدن و از خویش هیچ نادیدن
چو کارگر شده ای مزد سعی و رنج تو چیست
بوقت کار ضروری است کار سنجیدن
ز بزم تیره خود روشنی دریغ مدار
که روشنست ازین بزم رخت برچیدن
جواب داد که آیین کاردانان نیست
بخواب جهل فزودن ز کار کاهیدن
کنایتی است درین رنج روز خسته شدن
اشارتی است درین کار شب نخوابیدن
مرا حدیثی هوی و هوس مکن تعلیم
هنروران نپسندند خود پسندیدن
نگاهبانی ملک تن است پیشه چشم
چنانکه رسم و ره پاست ره نوردیدن
اگر پی هوس و آز خویش میگشتم
کنون نبود مرا دیده جای گردیدن
بپای خویش نیفکنده روشنی هرگز
اگرچه کار چراغ است نور بخشیدن
نه آگهیست ز حکم قضا شدن دلتنگ
نه مردمی است ز دست زمانه نالیدن
مگو چرا مژه گشتم من و تو مردم چشم
ازین حدیث کس آگه نشد بپرسیدن
هزار مسیله در دفتر حقیقت بود
ولی دریغ که دشوار بود فهمیدن
ز دل تپیدن و از دیده روشنی خواهند
ز خون دویدن و از اشک چشم غلتیدن
ز کوه و کاه گرانسنگی و سبکباری
ز خاک صبر و تواضع ز باد رقصیدن
سپهر مردم چشمم نهاد نام از آن
که بود خصلتم از خویش چشم پوشیدن
هزار قرن ندیدن ز روشنی اثری
هزار مرتبه بهتر ز خویشتن دیدن
هوای نفس چو دیویست تیره دل پروین
بتر ز دیو پرستی است خودپرستیدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş