شمارهٔ ۱۷۶
ر رفیق اصفهانی
0
Altın Yaprak
ترا یک بار اگر گیرم در آغوش
کنم یکبارگی خود را فراموش
چو گل پیراهنم چاکست چون نیست
در آغوش من آن سرو قباپوش
دهد از خضر و آب زندگی یاد
خط سبزش به گرد چشمه ی نوش
شب قدر است و روز عید با هم
سیه شام خط و صبح بناگوش
فراموشش مکن آن را که دانی
نخواهی گشتنش هرگز فراموش
من از غم سر به روی دوش دارم
نشسته با رقیبان دوش بر دوش
خورم خون من رفیق از رشک و باشد
به بزم مدعی یارم قدح نوش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş