ر

رهی معیری

249 Gedichte

0 Goldblatt

Gedichte von رهی معیری

Suchhilfe

ستاره شعله ای از جان دردمند من است سپهر آیتی از همت بلند من است به چشم اهل نظر صبح روشنم زآن روی که تازه رویی عالم ز نوشخند من است…

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی نه بر مژگان من اشکی نه بر لب های من آهی نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی…

Persisch

چو من ز سوز غمت جان کس نمی سوزد که عشق خرمن اهل هوس نمی سوزد در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد…

Persisch

کاش امشبم آن شمع طرب می آمد وین روز مفارقت به شب می آمد آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست ای کاش که جان ما به لب می آمد

Persisch

بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست سرو چمنم شکوه ای از خار و خسم نیست از کوی تو بی ناله و فریاد گذشتم چون قافله عمر نوای جرسم نیست…

ای جلوه برق آشیان سوز تو را ای روشنی شمع شب افروز تو را زآن روز که دیدمت شبی خوابم نیست ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا بی زبانم هم زبانی همچو من باید مرا تا شوم روشنگر دل ها به آه آتشین گرم خویی های شمع انجمن باید مرا…

عیب جو دلدادگان را سرزنش ها می کند وای اگر با او کند دل آنچه با ما می کند با غم جان سوز می سازد دل مسکین من مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند…

1

چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم با گریه ساختیم و به پای تو سوختیم اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم عمری که سوختیم برای تو سوختیم…

Persisch

جز کوی تو جایی من آواره ندارم جولانگه برق است ولی چاره ندارم یک جلوه کند ماه در آیینه صد موج جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم

ز کینه دور بود سینه ای که من دارم غبار نیست بر آیینه ای که من دارم ز چشم پرگهرم اختران عجب دارند که غافلند ز گنجینه ای که من دارم…

داریم دلی صاف تر از سینه صبح در پاکی و روشنی چو آیینه صبح پیکار حسود با من امروزی نیست خفاش بود دشمن دیرینه صبح

چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم چو لاله دامن در خون کشیده ای دارم به حفظ جان بلا دیده سعی من بی جاست که پاس خرمن آفت رسیده ای دارم…

یا عافیت از چشم فسون سازم ده یا آن که زبان شکوه پردازم ده یا درد و غمی که داده ای بازش گیر یا جان و دلی که برده ای بازم ده

به مهر و ماه چه نسبت فرشته روی مرا سخن مگو که مرا نیست تاب گفت و شنید کجا به نرمی اندام او بود مهتاب کجا به گرمی آغوش او بود خورشید

15 von 249 werden gezeigt

Wir verwenden Cookies, um dir ein besseres Lesen zu bieten. Deine Daten werden nach DSGVO und türkischem Datenschutzgesetz verarbeitet; welche Cookies du erlaubst, kannst du jederzeit ändern.