آغوش صحرا
ر رهی معیری
0
Altın Yaprak
عیب جو دلدادگان را سرزنش ها می کند
وای اگر با او کند دل آنچه با ما می کند
با غم جان سوز می سازد دل مسکین من
مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند
عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت
ماه سیمین جلوه ها در موج دریا می کند
از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم
هرکه چون گل خواب در آغوش صحرا می کند
خاک پای آن تهیدستم که چون ابر بهار
بر سر عالم فشاند هرچه پیدا می کند
دیده آزادمردان سوی دنیای دل است
سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می کند
عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم
درنماند هرکه امشب فکر فردا می کند
همچنان طفلی که در وحشت سرایی مانده است
دل درون سینه ام بی طاقتی ها می کند
هرکه تاب منت گردون ندارد چون رهی
دولت جاوید را از خود تمنا می کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş