دریادل
ر رهی معیری
0
Altın Yaprak
دور از تو هرشب تا سحر گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی از گریه بی حاصلم
چون سایه دور از روی تو افتاده ام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم
از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی
چون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلم
لبریز اشکم جام کو آن آب آتش فام کو
وآن مایه آرام کو تا چاره سازد مشکلم
در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کار دل وز کار دنیا غافلم
در عشق و مستی داده ام بود و نبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو دیوانه ام یا عاقلم
چون اشک می لرزد دلم از موج گیسویی رهی
با آن که در طوفان غم دریا دلم دریادلم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş