تشنهٔ درد
ر رهی معیری
0
Altın Yaprak
نه راحت از فلک جویم نه دولت از خدا خواهم
وگر پرسی چه می خواهی تو را خواهم تو را خواهم
نمی خواهم که با سردی چو گل خندم ز بی دردی
دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم
چه غم کان نوش لب در ساغرم خونابه می ریزد
من از ساقی ستم جویم من از شاهد جفا خواهم
ز شادی ها گریزم در پناه نامرادی ها
به جای راحت از گردون بلا خواهم بلا خواهم
چنان با جان من ای غم درآمیزی که پنداری
تو از عالم مرا خواهی من از عالم تو را خواهم
به سودای محالم ساغر می خنده خواهد زد
اگر پیمانه عیشی در این ماتم سرا خواهم
نیابد تا نشان از خاک من آیینه رخساری
رهی خاکستر خود را هم آغوش صبا خواهم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş