یار دیرین
ر رهی معیری
0
Altın Yaprak
به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد
کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد
منم مرغی که جز در خلوت شب ها نمی نالد
منم اشکی که جز بر خرمن دل ها نمی افتد
ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم
نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد
به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم
که می افتد به خاکم سایه گل یا نمی افتد
رود هر ذره خاکم به دنبال پری رویی
غبار من به صحرای طلب از پا نمی افتد
مراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جز او
پسند خاطر مشکل پسند ما نمی افتد
تو هم با سروبالایی سری داری و سودایی
کمند آرزو برجان من تنها نمی افتد
نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن
رهی دامان این دولت به دست ما نمی افتد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş