شمارهٔ ۴
С Саади
0
Altın Yaprak
مسخره ای را طفلی به وجود آمد به دکان عصاری رفت تا روغن و شیره بخرد عصار زر بستد و بول در ظرفش کرد و بداد مسخره را چون طفل به خانه رفت و آن چنان دید هیچ نگفت بعد از مدتی عصار را دید که از درد دندان می نالد برفت و پاره ای نجاست خشک در کاغذپاره ای کرد و به وی داد چون به دندان ریخت پرسید که این چه بود گفت خره آن روغن است که در آن روز به من دادی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş